دلنواخته

سلام دوستای مهربونم 


دلنواخته کوتاهی  رو با اف ال استدیو تنظیم کردم که البته


شعر این کار بیت هایی  از اشعار خانم فرخزاد هست به نام "اسیر"


امیدوارم خشتون بیاد



دانلود

[ پنج‌شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 02:26 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 8 نظر ]

درویش تهی دست

.درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه

 افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد 

 کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند 

کریم خان گفت :این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم 

آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می‌خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است 

چند روز بعد درویش قلیان

 را به بازار برد و قلیان بفروخت 

 خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست 

نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد

 و قلیان نزد کریم خان برد !روزگاری سپری شد

 درویش جهت تشکر نزد خان رفت 

ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست 

اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت :

نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا

 پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست 
[ سه‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 03:20 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 3 نظر ]

بهلول

روزی خلیفه هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند.


 بهلول با آنها بود در شکارگاه آهویی نمودار شد. خلیفه تیری 


به سوی آهو انداخت ولی به هدف نخورد. بهلول گفت احسنت !!!


خلیفه غضبناک شد و گفت مرا مسخره می کنی ؟


بهلول جواب داد : احسنت من برای آهو بود که خوب فرار نمود.



روزی وزیر خلیفه به تمسخر بهلول را گفت


 خلیفه تو را حاکم به سگ و خروس و خوک نموده است


 بهلول جواب داد پس از این ساعت قدم از فرمان من


 بیرون منه، که رعیت منی. همراهان وزیر همه به خنده


 افتادند و وزیر از جواب بهلول منفعل و خجل گردید.

[ سه‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 01:03 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 6 نظر ]

داستان ترسناک

طبق گزارش دریافتی از اسیای دوردر یکی از پارکهای کوچک 


در کشور تایلند دخترک عجیبی چند وقتی مردم ان منطقه را سر


 در گم کرده است. در اکثر عکسهایی که در این پارک


 گرفته میشود این دختر وجود دارد در صورتی که این دختر 


را تابه حال کسی از نزدیک ندیده است این موضوع 


برای همه عادی شده بود تا این که خبرنگاری طی تحقیق


 از مردم فهمید این دختر حدود چند سال پیش فوت شده است.

مردم وحشت کرده و از پارک دوری کردند.مسئولین پارک 


از روزنامه مذکور شکایت کرده و آن ها ناچار به عذرخواهی


 شدند و مردم دوباره به پارک روان شدند که


 دوباره عکاسی عکس این دختر در را در عکسی ثبت کرد.


عکاس بیچاره را جریمه و به زندان انداختند ولی او


 قسم می خورد عکس واقعی است.


دوباره مدتی گذشت و بعد از مدتی دوربین


 کنترل ترافیک عکس این دختر را در بین مردم ثبت کرد.


مامور مذکور از کار بی کار و جریمه شد.

[ دوشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 4 نظر ]

حکایت...

«جوحی»در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به


دکّان برد.خواست که به کاری رود.جوحی را گفت:«در این کاسه زهر است.زنهار


تا نخوری که هلاک شوی»!گفت:«مرا با آن چکار است؟»چون استاد برفت جوحی


وصله جامه ای به صراف داد و پاره ای نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد!


استاد باز آمد و وصله طلبید.جوحی گفت:«مرا مزن تا راست بگویم!حال آنکه من


غافل شدم دزد وصله را ربود!من ترسیدم که تو بیائی و مرا بزنی!گفتم:«زهر بخورم


تا تو باز آئی من مرده باشم!آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم ولی هنوز زنده ام


باقی تو دانی!!!»


فتحعلی شاه قاجار گه گاه شعر می سرود و روزی شاعر

 دربار را به داوری گرفت. شاعر هم که شعر را نپسندیده بود

بی پروا نظر خود را باز گفت. فتحعلی شاه فرمان داد تا او را 

به طویله ببرند و در ردیف چهار پاین به آخور بندند

 شاعر ساعتی چند آنجا بود تا آن جا که شاه دوباره او را خواست

 و از نو شعر را برایش خواند. سپس پرسید : ((حالا چطور است))

شاعر بینوا هم بی آنکه پاسخی بدهد  راه خروج را

 پیش گرفت. شاه پرسید : کجا میروی ؟ گفت: به طویله


[ دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1395 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 1 نظر ]