X
تبلیغات
رایتل

چند داستان کوتاه

مادر گفت:اگر غذات رو نخوری می گم «لولو» بیآد بخورتت

 کودک باز هم گریه کرد،مادر داد زد:«لولو» بیا!، لولو آمد

 کودک خندید. مادر گفت:« لولو! واقعاً

 ما لولوها بچه هامون رو باید از چی بترسونیم؟!»




 دوستش می خورد و می خوابید اما او پله های 

ترقی را یکی یکی و با زحمت بالا می رفت

 به جایی رسید که دیگه بالا رفتن از پله ها 

براش ممکن نبود، ناگهان صدای دوستش را از آن 

بالا بالاها شنید:« دیدی آسانسور ترقی هم وجود داره ؟!»




تخته پاک کن گفت:« الآن تو را پاک می کنم.»

 اما تنها کاری که کرد این بود که همان

 چند خط سفید روی تخته سیاه را هم از بین برد.
[ دوشنبه 18 مرداد‌ماه سال 1395 ] [ 07:57 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 5 نظر ]