X
تبلیغات
رایتل

مرد و زن جوانی...

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند


آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری


زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی


مرد جوان: منو محکم بگیر


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری


مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری


 و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه


روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد


 موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این 


سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد


یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت


 مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود


 پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی 


کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای


 آخرین بار دوستت دارم را از زبان او 


بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند






سلام.... 


ببخشید که دیر به دیر پیدام میشه 


یکمی سرم شلوغ شده 


خدا بخواد جبران میکنم



برچسب‌ها: داستان جالب، داستان کوتاه، داستان
[ یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1395 ] [ 08:55 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 3 نظر ]