X
تبلیغات
رایتل

روزی گوساله ای...

روزی گوساله ای باید از جنگل بکری


 می گذشت تا به چراگاهش برسد


گوساله ی بی فکری بود و راه پر پیچ


 و خم و پر فراز و نشیبی برای خود باز کرد


روز بعد،سگی که از آن جا می گذشت


از همان راه استفاده کرد و از جنگل 


گذشت مدتی بعد،گوساله راهنمای گله


آن راه را باز دید و گله اش را 


وادار کرد از آن جا عبور کنند


مدتی بعد،انسان ها هم از همین راه استفاده کردند


می آمدند و می رفتند،به راست و چپ می پیچیدند


بالا می رفتند و پایین می آمدند،شکوه می کردند


 و آزار می دیدند و حق هم داشتند


اما هیچ کس سعی نکرد راه جدید باز کند


مدتی بعد،آن کوه راه،خیابانی شد


حیوانات بیچاره زیر بارهای سنگین


از پا می افتادند و مجبور بودند راهی 


که می توانستند در سی دقیقه طی کنند


سه ساعته بروند،مجبور بودند


 که همان راهی را بپیمایند


 که گوساله ای گشوده بود


سال ها گذشت و آن خیابان


جاده ی اصلی یک روستا شد


و بعد شد خیابان اصلی یک شهر


همه از مسیر این خیابان شکایت داشتند


مسیر بسیار بدی بود


در همین حال،جنگل پیر و خردمند 


می خندید و می دید که انسان ها دوست دارند


 مانند کوران،راهی را که قبلا باز شده


طی کنند، و هرگز از خود نپرسند


 که آیا راه بهتری وجود دارد یا نه

[ شنبه 18 فروردین‌ماه سال 1397 ] [ 02:00 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 1 نظر ]