جوانی می خواست...

جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی


 سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند


 پیرزن به جستجو پرداخت


 دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی


 کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت


 شما را در زندگی فراهم خواهد کرد


جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است


پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است


 زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود


جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد


پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است


 زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر 


حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان


 دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد


جوان گفت: خانم همسایه گفته


 است که چشمش هم معیوب است


پیرزن گفت: درست است 


 این هم یکی از خوشبختی هاست که


 کسی مزاحم آسایش شما


 نمی شود و به او طمع نمی برد


جوان گفت: شنیده ام پایش هم 


می لنگد و این عیب بزرگی است


پیرزن گفت: شما تجربه ندارید


 نمی دانید که این صفت 


 باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه 


بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن


 هر روز هم از خیابان گردی 


 خرج برایت نمی تراشد


جوان گفت: این همه به کنار


ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد


پیرزن گفت: ای وای


 شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید


 پس یعنی می خواستی عروس به


 این نازنینی این یک عیب 


کوچک را هم نداشته باشد





فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه 


روانى بودند یکروز همینطور که در 


کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان 


خود را به قسمت عمیق استخر


 انداخت و به زیر آب فرو رفت


هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید


 و خود را در کف استخر به فرهاد


 رساند و او را از آب بیرون کشید


وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام


 قهرمانانه هوشنگ آگاه شد


 تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند


هوشنگ را صدا زد و به او گفت


 من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم


 خبر خوب این است که مى توانى از


 آسایشگاه بیرون بروى


 زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن 


جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود


 را براى واکنش نشان دادن به بحرانها


 نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم


 که این عمل تو نشانه وجود


 اراده و تصمیم در توست


و اما خبر بد این که بیمارى که 


تو از غرق شدن نجاتش دادى 


بلافاصله بعد از این که از استخر


 بیرون آمد خود را با کمر بند حولة 


حمامش دار زده است و متاسفانه 


وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود


هوشنگ که به دقت به صحبتهاى 


دکتر گوش مى کرد گفت


او خودش را دار نزد


 من آویزونش کردم تا خشک بشه


حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون 


[ جمعه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ] [ 01:01 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 5 نظر ]