ﺭﻓﺘﻢ ﮐﺘﺎﺑﺨﻮﻧﻪ.....

ﺭﻓﺘﻢ ﮐﺘﺎﺑﺨﻮﻧﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺯ ﺳﻌﺪﯼ ﭼﯽ ﺩﺍﺭﯾﻦ؟
ﯿﮕﻪ ﮐﺘﺎﺑﺸﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍی؟!
ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ! ﺍﻧﮕﺸﺘﺮﯼ ، ﻟ
ﺒﺎﺳﯽ ، دمپایی ای ، پیژامه ای ﭼﯿﺰﯼ؛

ﺍﮔﻪ ﻣﻮﻧﻩ ... ﺍﻭﻧﻮ ﻟﺪﻓﻦ 

نظرات 1 + ارسال نظر
baran شنبه 23 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:55 ب.ظ http://www.zigzag20.blogfa.com

شخصی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد.این شخص در حین
خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته
شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد!
وقتی میخ را برسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه
کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده !
دریک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور
است. متحیر از این مسائل کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چه کار میکرده؟چگونه و چی میخورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه میکرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی
در دهانش ظاهر شد!چ
مرد شدیدا منقلب شد...
ده سال مراقبت!!!چه عشقی!چه عشق قشنگی!
"اگر موجود به این کوچک بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس
تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم.
(این داستان واقعیه هااااااا)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد