دیگر جایی برای فرار نمانده
سرت را دو دستی بچسب
به دیوار بکوب
و به ادامهی زندگی
با نیم تنه
ادامه بده
بارها دیدهام
سر که نباشد
میتوان آسوده زندگی کرد
به هیچچیز فکر نکرد
ما به تنهایی مدرنی مبتلا هستیم
حتی این شهر
با همهی شلوغیاش
خیلی شبها
در کوچهای تاریک
آرام
گریه میکند !
حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد. آرزوتوازخدابخواه،بعدآیه زیروبخون:بسم الله الرحمن والرحیم لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم،این پیاموبه 9نفربفرست آرزوت برآورده میشه،باور نمیکردم واقعاقبول شداگه پاک کنی ونفرستی خداآرزوتوقبول نمیکنه ساعتتونگاه کن ببین 9دقیقه بعد1اتفاق خوشحالت میکنه
اگر از تمام داشته هایت خدا را کم کنی چی داری؟
اگر به تمام نداشته هایت خدا را اضافه کنی چیکم داری؟
ممنون از حضور سبزتون دوست عزیز ، با چند مطلب جدید منتظر نظرات شما هستم
..............
به شما هم مبارک آقــــــــــــــــــــا....من تا 6 بهمن آپ نمیکنم
خواهش میکنم چه خبره مگه؟؟
سلام بزرگوار .میلاد نور برشما مبارک .
وب شما را دیدم خیلی خوبه هر کلام وتصویریکه آمیخته به عطر
معنویت باشه قابل تحسین است . ذوق هنری شما را مپسندم.
یا علی مدد.
بزرگی از خودتونه دوست عزیز نظر لطفتونه به امید خدا
میلاد باسعادت رسول مکرم اسلام حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وآله و امام جعفر صادق علیه السلام بر شما دوست عزیز مبارکـــــــــــ.
و همچنین
منم تبریک میگم
سلام
عید شما مبارک
سلام و همچنین
راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند؟؟؟؟؟؟؟
خیلی قشنگ بود مرسی
سلام
═════════ ೋღ❤ღೋ ═════════
…………………..خـــدایـــا….
…… روزهـــای زنـــدگـــی درگـــذرنـــد…
….ســـخـــتـــی ها مـــی آیـــنـــد و مـــی گـــذرنـــد…
…امــا تــو هــمـــواره مـــهربــان تــریـــن مـــهـــربـــانــان بـــاقــی مـــی مــانــی…
…….تـــو پـــادشـــاهـــی،پـــایـــنـــده…
……….خـــطـــاپـــوشـــی،بـــخـــشـــنـــده…
وای بـــر مــــن اگـــر از بـــخـــشـــنـــدگـــی ات بــی نــصــیــب بـــمـــانـــم….
═════════ ೋღ❤ღೋ ═════════
سلام خیلی زیبا بود
ای جوووووووووووونم.........عزیز دلم از طرف من ببوسش
امتحان دارم داداش...امتحاااااااااااان...خخخخخخخ

باشه حتما آبجی انشاالله همشو بیست بشی
دیگر جایی برای فرار نمانده
سرت را دو دستی بچسب
به دیوار بکوب
و به ادامهی زندگی
با نیم تنه
ادامه بده
بارها دیدهام
سر که نباشد
میتوان آسوده زندگی کرد
به هیچچیز فکر نکرد
ما به تنهایی مدرنی مبتلا هستیم
حتی این شهر
با همهی شلوغیاش
خیلی شبها
در کوچهای تاریک
آرام
گریه میکند !
... وحید پورزارع..
عیدتون مبارک
عید شمام مبارک مرسی از نوشتتون کاملا درسته
سلام
لینک شدی
سلام مرسی از لطفتون شمام لینک شدید
داداش من شرمنده م که هنو بهت سر نزدم
مشکلی نی داداش من بهت سر میزنم
اسم تو نور امـید است و صفای سینه هاست
دین تو اسلام عشق است و بدور از کینه هاست
روز میـلادت شدم مست می عرفان تو
آیه شرع است و حق است، خط به خط قرآن تو . . .
مقصد …
مال ِ شهر ِ قصّه ی ِ بچّه گی ها ست …
دنیای ِ آدم بزرگ ها …
فقط جادّه دارد …!
+مرسی منم با افتخار لینکت میکنم
اهنگ هم برای کامران و هومن هستش به اسم از تو انتظار نداشتم
مرسی
جملت خیلی زیبا بود
مرسی ممنون
سلام
آپم خوشحال میشم بیای[لبخند]
سلام حتما الان اومدم
سلام
═════════ ೋღ❤ღೋ ═════════
.
عرشیان امشب زمین را لاله باران می کنند
خاک را خوشبوتر از زلف نگاران می کنند
آفرینش فیض از دیدار احمد میبرد
کعبه امشب سجده بر خاک محمد میبرد
عیدتان مبارک
═════════ ೋღ❤ღೋ ═════════
سلام ممنون عید شمام مبارک
حتما بخون خیلی قشنگه پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد. آرزوتوازخدابخواه،بعدآیه زیروبخون:بسم الله الرحمن والرحیم لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم،این پیاموبه 9نفربفرست آرزوت برآورده میشه،باور نمیکردم واقعاقبول شداگه پاک کنی ونفرستی خداآرزوتوقبول نمیکنه ساعتتونگاه کن ببین 9دقیقه بعد1اتفاق خوشحالت میکنه
ممنون دوست عزیز
شما آقایی داداش واسه چی ازت ناراحت باشم
دیگه قسمت نشد از این بیشتر در خدمتت باشم
شرمنده م واقعا
خوبی بدی دیدی حلال کن
آقایی از خودته ما سعادت نداشتیم انشاالله هرجا باشی خوش باشی
اه کلی نشستم خوندمش...
ایشششششششش.....
کیفش به همینه دیگه

گاهی دلم برای گوشهایم می سوزد
طفلکی ها سکوت را هم باید گوش کنن !
اگر از تمام داشته هایت خدا را کم کنی چی داری؟
اگر به تمام نداشته هایت خدا را اضافه کنی چیکم داری؟
ممنون از حضور سبزتون دوست عزیز ، با چند مطلب جدید منتظر نظرات شما هستم
..............
الان اومدم
منم تبریییییییییییک میگم