ملانصرالدین از همسایهاش دیگی را قرض گرفت
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به
او پس داد. وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را
پرسید ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.»
چند روز بعد، ملا دوباره برای
قرض گرفتن دیگ به سراغ
همسایه رفت و همسایه خوش خیال این
بار دیگی بزرگتر به ملا داد به این
امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود
تا مدتی از ملا نصرالدین خبری نشد. همسایه
به در خانه ملا رفت و سراغ دیگ خود را
گرفت. ملا گفت: «دیگ شما در خانه ما فوت کرد.»
همسایه گفت: «مگر دیگ هم میمیرد» و جواب شنید
چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده
نگفتی که دیگ نمیزاید. دیگی
که میزاید حتما مردن هم دارد.
دو زن با هم حرف میزدند. ناگهان یکی
از آن دو که بیوقفه حرف میزد و تقریباً
اجازه حرف زدن به دیگری نمیداد، گفت
«و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی
از دهان همسایهات درباره تو شنیدم...»
دوستش گفت: «این دروغ است!»
زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت
وا، من که هنوز چیزی نگفتم
چطور ادعا میکنی که من دروغ میگم
دوستش جواب داد
من اصلاً نمیتونم فکر کنم تو چیزی
شنیده باشی، برای اینکه به هیچ کس
اجازه حرف زدن نمیدهی
سلام
موفق باشد
سلام مرسی و همچنین
سایت متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم افتخار میدین پیش منم بیاین خیلی ممنون
89615
سلام مرسی لطف دارین باعث افتخاره که اومدین چشم حتما خدمت میرسم
اون اولی ک خیلی خوب و جالب انگیز ناک بود!



دومیم،واااااای چقد من از ادمای حرّاف بدم میاد،،اه اه...ینی وقتی کسی دگ بیش از حد حرف میزنه میخام هم کلّه ی خودم هم کلّه ی اون یارو رو بکوبم ب دیوار...
عاااااااالی بودن خدایی
مرسی
داستان های ملا نصرالدین واقعا جالبه البته این حرکت رو به خاطر بعضی از رفتار های همسایش انجام داده بود ...
اما راجب داستان بعدیش واقعا همین طوره ...
بلی همینطور است
جمعه به جمعه
فصل به فصل
سپری شد . . !
اکنون ما مانده ایم
با زمستانی سرد
و جمعه هایی دلگیرتر
که نمیدانیم
دلتنگی های دل بخار گرفته را
به گردن کدامیک بیاندازیم . . .
حاتمه ابراهیم زاده