X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دکلمه شعر گرگ از فریدون مشیری

سلام دوستان
دکلمه شعر زیبای گرگ از فریدون مشیری
که کار دکلمش رو هانیه بهرامی و بنده انجام دادیم
امیدوارم خوشتون بیاد
روی آهنگ  a separation
دکلمه شده
تدوین هم کار بندست



برای دانلود فایل روی لینک دانلود زیر کلیک کرده سپس در صفحه باز شده بر روی دریافت فایل کلیک کنید


[ پنج‌شنبه 27 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 11:35 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 9 نظر ]

داستان دل سوزاندن عزراییل....

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد


پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:


ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی


آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟


عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…


۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.


۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.


در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

برچسب‌ها: داستان آموزنده
[ چهارشنبه 19 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 08:56 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 9 نظر ]

روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که...

روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد. حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.» مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است!؟ من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!» گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید اما به قدری فکرش پریشان بود که آنچه را که باید، دریافت نمی‌کرد. حکیم با شور و شعف اطراف را می‌نگریست و به گردش خود ادامه می‌داد و درحالی‌که به سوی برکه می‌رفت از مرد جوان دعوت کرد تا او را همراهی کند.

به کنار برکه رسیدند، برکه آرام بود. گویی آن را با درختان چنار و برگ‌های سبز و درخشانش قاب کرده بودند. صدای چهچههٔ پرندگان از لابه لای شاخه های درختان در آن محیط آرام و ساکت، موسیقی دلنوازی می‌نواخت. حکیم در حالی که زمین مجاور خود را با نوازش پاک می‌کرد از جوان دعوت کرد که بنشیند.

سپس رو به جوان کرد و گفت : «خواهش می‌کنم یک سنگ کوچک بردار و آن را در برکه بینداز.» مرد جوان سنگریزه ای برداشت و با تمام قوا آن را درون آب پرتاب کرد. حکیم گفت: «بگو چه می‌بینی؟» مرد جوان گفت : «من آب موج‌دار را می‌بینم.» حکیم پرسید: «این امواج از کجا آمده‌اند؟» جوان گفت: «از سنگریزه ای که من در برکه انداختم.» حکیم گفت: «پس خواهش می‌کنم دستت را در آب فرو کن و حلقه های موج را متوقف کن.» مرد جوان دستش را نزدیک حلقه ای برد و در آب فرو کرد. این کار او باعث شد حلقه های جدید و بزرگ‌تری به وجود آید. گیج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفی متوجه منظور حکیم نمی‌شد.

حکیم پرسید: «آیا توانستی حلقه های موج را متوقف کنی؟» جوان گفت: «نه! با این کارم فقط حلقه های بیشتر و بزرگ تری تولید کردم.» حکیم پرسید : «اگر از ابتدا سنگریزه را متوقف می‌کردی چه!؟».

حکیم گفت: «از این پس در زندگی‌ات مواظب سنگریزه‌های بسیار کوچک اشتباهاتت باش که قبل از افتادن آن‌ها در دریای وجودت مانع آن‌ها شوی. هیچ وقت سعی نکن زمان و انرژی‌ات را برای بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهی.».


برچسب‌ها: داستان آموزنده
[ جمعه 14 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 13 نظر ]

یک جنین پس از 22 سال از شکم برادرش خارج شد

در پدیده ای عجیب و استثنایی چندی پیشدر بیمارستان شهید باهنر کرمان

یک جنین پس از 22 سال از شکم برادرش خارج شد

این توده که از بدن بیمار خارج شده و هم اکنون در بیمارستان شهید با هنر کرمان نگهداری میشود دارای

مو دندان جمجمه ستون فقرات و ناخن و کلا شبیه یک نوزاد است



پزشکان بر این باورند که این پسر در زمان جنینی یک جنین دیگر را در بدن خود جای داده است و پس از تولد به مرور آن جنین دوم در بدن فرد شروع به رشد کرده و به این شکل در آمده است



[ چهارشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 09:27 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 9 نظر ]

من باز پیدام شد


سهم من از زندگی

نداشتن است

تنها قدم زدن در پیادرو 


تنها

و

تنها

.

.

.

تنهای

تنهای تنها

.

.

.

.


[ سه‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1393 ] [ 08:13 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 18 نظر ]