X
تبلیغات
رایتل
ღღღسر سپردهღღღ

ღღღسر سپردهღღღ

سلام دوستای مهربونم

امیدوارم شاد و سرحال سلامت باشین

آهنگی رو اجرا کردم که شعر اون از اشعار زیبای حافظ 

هست امیدوارم خشتون بیاد



دانلود

برچسب‌ها: وقت سحر، حافظ، دلنواخته

+نوشته شده در یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1396ساعت01:42 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  12 

نظرات  12 

همسر دوک کاونتری انگلیس

زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم

 شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود

 را مشاهده کرد، اصرار زیادی کرد تا شوهرش 

که مالیات رو کم کند ولی شوهرش از این کار سرباز می‌زد

بالاخره شوهرش یک شرط گذاشت. گفت

اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می‌کنم

گودیوا قبول می‌کند. خبرش در شهر می‌پیچد

 گودیوا سوار بر یک اسب در حالی که همه پوشش بدنش 

موهای ریخته شده روی سینه‌اش بود در شهر چرخید

 ولی مردم شهر به احترام او، آن روز، هیچکدام از

 خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره‌ها را هم بستند

 در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان

 یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی دارد و مجسمه‌اش 

در کاونتری ساخته شده است



سربازی از کنار یک ستوان جوان گذشت 

و به او سلام نظامی نداد. ستوان او را

 صدا کرد و با حالتی عبوس به او گفت

تو به من سلام ندادی. برای همین 

حالا باید فوراً دویست بار سلام بدی

در این لحظه ژنرال از راه رسید و دید سرباز بیچاره 

پشت سر هم در حال دادن سلام نظامی

 است. ژنرال با تعجب پرسید اینجا چه خبره

ستوان توضیح داد این نادان به من سلام 

نداد و من هم به عنوان تنبیه به او

 دستور دادم دویست بار سلام دهد

ژنرال با لبخند جواب داد حق با توست

 اما فراموش نکن آقا، با هر بار

 سلام سرباز، تو هم باید سلام بدی

+نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1396ساعت04:02 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  9 

نظرات  9 

یک استاد جامعه شناسی به همراه دانشجویانش


 به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد


 دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنها تحقیقی


 تاریخی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد


 ارزیابی خود را در باره تک تک این نوجوانها


 بنویسند. دانشجویان برای همه


 آنها یک جمله را تکرار کردند


او شانسی برای موفقیت ندارد


بیست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسی


 دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویانش


 خواست که دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن 


نوجوانها چه آمده است. به استثای بیست تن


 از آنها که از آن محل اسباب کشی کرده یا


 مرده بودند، از میان 180 نفر باقیمانده 176


 نفر به موفقیتهای غیر عادی دست


 پیدا کرده و وکیل، پزشک و تاجر شده بودند


این جامعه شناس حقیقتاً متحیر شده بود و تصمیم گرفت 


روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد


 خوشبختانه توانست همه آن افراد


 را پیدا کند و از تک تک آنها بپرسد


دلیل موفقیت شما چیست


و پاسخ همه یکسان و سرشاراز عشق بود


دلیل موفقیت ما معلم ماست


آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسی 


جستجو کرد و او را که حالا پیرزنی فرسوده


 ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرک بود پیدا کرد


 تا از او فرمول معجزه گری را که از نوجوانهای


 محلات فقیر نشین، انسانهای 


شایسته و موفق ساخته بود، بپرسد


چشمهای معلم پیر برقی زدند و لبهایش به لبخندی 


عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش


 بسیار ساده بود. او با کمال لطف و تواضع گفت


 من عاشق آن بچه ها بودم





+نوشته شده در شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1396ساعت02:31 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  3 

نظرات  3 

 چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود


او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و 


به پرتقال های بزرگ و تازه


 خیره شد.اما بی پول بود


بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور


 از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند


دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد


 که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید


بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد


 و پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت


میوه فروش گفت : بخور نوش جانت


  پول نمی خواهم


سه روز بعد آدمکش فراری باز 


در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد


این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند صاحب


 دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت


فراری دهان خود را باز کرده گویی میخواست چیزی بگوید


 ولی نهایتاً پرتقال ها را گرفت و با شتاب رفت


آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود 


را جمع می کرد، صفحه اول 


یک روزنامه به چشمش خورد


میوه فروش مات و متحیر شد وقتی


 که عکس توی روزنامه را شناخت


عکس همان مردی بود که با لباسهای


 ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت


زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند


 قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند


 نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند


میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت


پلیس ها چند روز متوالی 


در اطراف دکه در کمین بودند


سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره


 در دکه میوه فروشی ظاهر شد


با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود


دکه دار و پلیس ها با کمال دقت 


جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند


او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون


 آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن 


دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره


 پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید


موقعی که داشتند او را می بردند زیر 


گوش میوه فروش گفت


 آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم برو پشتش 


را بخوان سپس لبخند زنان و با قیافه 


کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد


میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد


و در صفحه پشتش چند سطر دست نویس 


را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار


 خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی


 که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم


 میگرفتم. نیکدلی تو بود که بر من تاثیر


 گذاشت، بگذار جایزه پیدا کردن من 


جبران زحمات تو باشد

+نوشته شده در چهارشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1396ساعت02:46 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  13 

نظرات  13 

مورچه‌ای کوچک دید که قلمی روی کاغذ حرکت


 می‌کند و نقش‌های زیبا رسم می‌کند. به مور


 دیگری گفت این قلم نقش‌های زیبا و


 عجیبی رسم می‌کند.نقش‌هایی 


که مانند گل یاسمن و سوسن است


آن مور گفت: این کار قلم نیست


 فاعل اصلی انگشتان هستند


 که قلم را به نگارش وا می‌دارند.


مور سوم گفت: نه فاعل اصلی انگشت نیست


 بلکه بازو است. زیرا انگشت


 از نیروی بازو کمک می‌گیرد.


مورچه‌ها همچنان بحث و گفتگو می‌کردند


 و بحث به بالا و بالاتر کشیده شد


 هر مورچه نظر عالمانه‌تری می‌داد


 تا اینکه مساله به بزرگ مورچگان رسید.


او بسیار دانا و باهوش بود گفت: این هنر 


از عالم مادی صورت و ظاهر نیست


 این کار عقل است. تن مادی انسان با


 آمدن خواب و مرگ بی هوش


 و بی‌خبر می‌شود. تن لباس است


 این نقش‌ها را عقل آن مرد رسم می‌کند.


مولوی در ادامه داستان می‌گوید


 آن مورچه عاقل هم، حقیقت را نمی‌دانست


 عقل بدون خواست خداوند مثل سنگ است


 اگر خدا یک لحظه، عقل را به حال خود 


رها کند همین عقل زیرک بزرگ


 نادانی‌ها و خطاهای دردناکی انجام می‌دهد.

+نوشته شده در پنج‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1396ساعت10:17 ب.ظتوسط korosh zadbood | نظرات  11 

نظرات  11 

  1    2    3    4    5    ...    168  >>