X
تبلیغات
رایتل

سلام

سلام

دلنواخته کوتاهی رو  آماده کردم 

که تقدیم حضورتون میکنم

امیدوارم خشتون بیاد



دانلود و

پخش آنلاین

[ سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 08:43 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 0 نظر ]

معلم یک مدرسه...

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس 


گفت که میخواهد با آنها بازی کند


 او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه 


پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد 


آدم هایی که از آنها بدشان می آید 


 سیب زمینی بریزند و با خود به مدرسه بیاورند


فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی 


به مدرسه آمدند.در کیسه‌ی بعضی ها ۲


 بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود


 معلم به بچه ها گفت 


تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه


 پلاستیکی را با خود ببرند


روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم 


بچه ها شروع کردند به شکایت


 از بوی سیب زمینی های گندیده


به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری


 داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند


 پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره 


تمام شد و بچه ها راحت شدند


معلم از بچه ها پرسید


از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود


 حمل می کردید چه احساسی داشتید


 بچه ها از اینکه مجبور بودند


سیب زمینی های بدبو و سنگین را


 همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند


آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی


 این چنین توضیح داد


 این درست شبیه وضعیتی است


 که شما کینه آدم هایی که دوستشان


 ندارید را در دل خود نگه می دارید


 و همه جا با خود می برید


 بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد


 می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود


 حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب 


زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید


 تحمل کنید پس چطور می خواهید 


بوی بد نفرت را برای تمام 


عمر در دل خود تحمل کنید

ببخشید که یکم کم پیدام 

یه کسالت جزیی دارم که 

اگه برطرف شه کماکان در خدمتم

وگرنه که حلالم کنید

[ شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 2 نظر ]

کشف معجون جوانی

زمانی که فضاپیمای نیوهورایزنز 


در سال 2015 از پلوتو گذر کرد


 دانشمندان کشف کردند که یک نقطه قرمز


 رنگ بسیار آشکار در سطح این سیاره وجود دارد


آنها در ابتدا فکر می‌کردند که این نقطه قرمز


 می‌تواند نتیجه دریافت کشش گرانشی سیاره


 توسط قمر آن باشد اما معلوم شد که آنها 


در اشتباه بودند چون نقطه قرمز از جو پلوتو می‌آمد


آنچه شگفت آور بود این بود که این نقطه قرمز


 در واقع فصل زمستان پلوتو بود


 با دمای منفی 459.67 فارنهایت


 و به مدت 100 سال به طول می انجامد




 از عجیب ترین اکتشافات علمی سال 2017


 نوعی حباب بسیار بزرگ ژله مانند بوده


 که پس از کشف آن‌ها در غرب ساحل نروژ


 دانشمندان را به میزان زیادی سردرگم کرده است



 هنوز مشخص نیست که توده‌های کشف‌شده


 با قطر یک متر متعلق به یک جانور هستند یا اینکه


 از وجود پدیده‌ای ناشناخته در کف دریا خبر می‌دهند




ذرات ریزی به نام 


کوارک ته (bottom quarks) 


در هنگام همجوشی با یکدیگر


درخشش قدرتمندی را آزاد می‌کنند


 به طور دقیق‌تر درخشش ایجادشده


 یک ذره زیر اتمی بزرگ


 یک ذره ثانویه به نام نوکلئون (nucleon) است


 و مقدار قابل‌توجهی انرژی 


را در محیط اطراف آزاد می‌کند


این پدیده که به عنوان انفجار کوارک (quarksplosion)


 شناخته می‌شود، از واکنش هسته‌ای بمب‌های


 اتمی حال حاضر قوی‌تر و خطرناک‌تر است



هر چه سنمان بالاتر می رود سلول های


 پیر و آسیب دیده به میزان بیشتری در


 بافت های بدن ما تجمع خواهند کرد و این 


تجمع سلول های آسیب دیده ما را در معرض


 ابتلا به بیماری های مرتبط با کهولت سن


 قرار خواهد داد دانشمندان هلندی به تازگی


 ساختاری مولکولی را ساخته اند که می تواند


 سلول های آسیب دیده و پیر بدن را پاکسازی کند


با تحقیقاتی که بر روی موش ها انجام شد


 تزریق این ترکیب مولکولی معجزه آسا به بدن 


موش باعث آغاز رشد موها، بهبود در عملکرد کلیه 


و دو برابر شدن سرعت دویدن جانور شد

[ دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 10:04 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 3 نظر ]

می گویند...

می گویند پسری به پدرش گفت


 که می خواهد ازدواج کند و دختری


 زیبا را دیده است پدرش گفت


 کجاست تا برایت خواستگاری کنم


 وقتی پدر دختر را دید عاشقش شد 


و گفت این دختر به درد تو نمی خورد 


باید با فردی که تجربه این 


دنیا را دارد زندگی کند


پدر و پسر با هم دعوا کردن

 و به پلیس شکایت کردن پلیس گفت

 دختر را بیاورید تا از او بپرسم وقتی 

پلیس او را دید از زیباییش 

شگفت زده شد و گفت 

این دختر باید با شخص 

عالی مقام ازدواج کند و 

هر سه تای آنها پیش وزیر رفتند

 وزیر گفت کسی با این ازدواج نمی کند

 مگر وزرا بلاخره دعوایشان به امیر رسید

 امیر گفت من دعوایتان را حل می کنم

 امیر هم وقتی او را دید گفت 

این دختر فقط باید با امرا 

عروسی کند همگی با هم دعوا کردند

بلاخره دختر گفت من راه حلی

 دارم من می دوم و شما 

پشت سر من بدوید هر کس مرا گرفت 

من قسمت او خواهم بود

 و با او ازدواج خواهم کرد

 پس جوان و پیر و پلیس

 و وزیر و امیر پشت او دویدند

 ولی هر پنج تای آنها در چاله ی

 عمیقی افتادند. دختر به آنها گفت

 حالا مرا شناختید من دنیا هستم

 که همه دنبالم می دوند تا 

به من برسند ولی از دینشان می گذرند

 تا سرانجام در قبر بیفتند

 و کسی پیروز نمی شود



[ شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 12:42 ق.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 2 نظر ]

چوپانی مشغول...

چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان


 خود در یک مرغزار دورافتاده بود


ناگهان سروکله ی یک اتومبیل جدید کروکی


 از میان گرد و غبار جاده های خاکی پیدا شد


 رانندۀ آن اتومبیل که یک مرد جوان


 با لباس Brioni ، کفشهای Gucci ، عینک Ray-Ban


 و کراوات YSL بود، سرش را از پنجره


 اتومبیل بیرون آورد و پرسید


 اگر من به تو بگویم که دقیقا چند راس 


گوسفند داری، یکی از آنها را به من خواهی داد


 چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده 


و نگاهی به رمه اش که به آرامی در حال


 چریدن بود، انداخت و با وقار 


خاصی جواب مثبت داد


 جوان، ماشین خود را در گوشه ای


 پارک کرد و کامپیوتر Notebook خود را


 به سرعت از ماشین بیرون آورد


 آن را به یک تلفن راه دور وصل کرد


 وارد صفحه ی NASA روی اینترنت


 جایی که میتوانست سیستم جستجوی


 ماهواره ای( GPS ) را فعال کند، شد


 منطقۀ چراگاه را مشخص کرد


 یک بانک اطلاعاتی با 60 صفحۀ 


کاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول


 پیچیدۀ عملیاتی را وارد کامپیوتر کرد


 بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی


 سیستم را توسط یک چاپگر مینیاتوری


 همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالی


 که آنها را به چوپان میداد


 گفت: شما در اینجا 


دقیقا 1586 گوسفند داری


چوپان گفت: درست است


 حالا همینطور که قبلا توافق 


کردیم، میتوانی یکی از گوسفندها را ببری


آنگاه به نظاره ی مرد جوان 


که مشغول انتخاب کردن


 و قرار دادن آن گوسفند در


 داخل اتومبیلش بود پرداخت


 وقتی کار انتخاب آن مرد تمام شد


چوپان رو به او کرد و گفت


 اگر من دقیقا به تو بگویم که چه کاره هستی


 گوسفند مرا پس خواهی داد


 مرد جوان پاسخ داد: آری، چرا که نه


چوپان گفت: تو یک مشاور هستی


مرد جوان گفت: راست میگویی


 اما به من بگو که این را از کجا حدس زدی


چوپان پاسخ داد: کار ساده ای است


 بدون اینکه کسی از تو خواسته باشد


 به اینجا آمدی برای پاسخ دادن 


به سوالی که خود من جواب آن 


را از قبل میدانستم مزد خواستی


 مضافا اینکه هیچ چیز راجع به کسب 


و کار من نمیدانی، چون 


به جای گوسفند


 سگ گله را برداشتی

[ چهارشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1396 ] [ 12:49 ب.ظ ] [ korosh zadbood ] [ 1 نظر ]
1 2 3 4 5 ... 177 >>